Latest

بوی جوی مولیان آید همی

بوی جوی مولیان آید همی بوی جوی مولیان آید همی بوی جوی مولیان آید همی بوی جوی مولیان آید همی بوی جوی مولیان آید همی بوی جوی مولیان آید همی بوی جوی مولیان آید همی بوی جوی مولیان آید همی

خاطره ی یک روز بارانی

مترجم تشناب را در راهرو نشان داد و حاجی به قدر پانزده دقیقه روی کمود نشست و بعد هم دست و صورتش را آبی زد و وقتی برگشت از صورت بشاش مترجم و طرز لم دادن سلطان‌آغا روی کـَوچ گوشه‌ی اتاق حدس زد که...

رویاهای دم صبح

این روزها در تهران هستم. اواخر خرداد ماه است و اوایل تابستان . توتهای سفید تمام شده و شاه توتها رسیده اند. کم کم گندمها را با کمباین جمع میکنند و کاهها را پرس میکنند. شبها سخت میشه خوابید . جای کاه...