اولادها کلان شدهاند، قد کشیدهاند و جوان شدهاند.
تا چند سال قبل چوچه چوچه بودند و در موقع سالگیرهشان، میتوانستم همگی آنها را با هم بغل کنم و از زمین وردارم و آنها هم با شادی و خوشحالی از سر و کولم بالا میرفتند.
اما حالا، نام خدا، قد من از همه آنها کوچکتر است، خرد آنها من هستم.
حالا وقتی میخواهم آنها را بغل کنم اولا که در بغلم جا نمیشوند و دوم اینکه اصلا از این حرکت من خوششان نمیآید. از بوسیدن که اصلا پرسان نکن، این کار من برایشان چندش آور است و کِرکشان میآید.گاهی هم بدون ملاحظه و بدون رودرواسی میگویند: پدر دهانت بوی میته!!

با خودم میگویم ای کاش یکی میبود که از تجربیاتش در این مرحله از زندگی استفاده میکردم. یکی که قبل از ما کشت و کار کرده باشد.
خوی و خواص اولادها، کاملا تغییر کرده، اصلا آن اوشتوکها و کودکان شیطان و بازیگوش سه چهار سال قبل نیستند. این سه چهار سالی که در سرگردانی و مهاجرت گذشت و واقعا برایم سخت و تلخ و دردناک بود. نمیخواهم دوباره چُسناله را شروع کنم، اما برای این دوره از زندگی و دوران گذار اولادها از کودکی به نوجوانی و جوانی نتوانستم کار چندانی کنم. اگر چه به این نتیجه رسیدهام که وقتی ایده و طرح و برنامهای ندارم، بهتر است دخالت بیجا نکنم و بگذارم آنها خودشان مسیر و سمت و سوی زندگی و علاقه و سلیقهشان را کشف کنند.
باز هم خدا را شکر در حال حاضر در سرزمین و موقعیتی خوب با مردمان نازنین و مهربانی قرار داریم.
این روزها، در حال کار هستم، چه کاری؟ هر چه پیش آمد خوشآمد. فقط کانتراد/ کنترکت باشد و روزمزد و ساعتی نباشد. فایده و ضررش مهم نیست. مهم این است که در اختیار خودم باشم. از کار تکنولوژی طراحی وب سایت گرفته تا طراحی باغ و باغچه و رنگمالی و تعمیر وسایل خانه و خرید و فروش در مارکت پلیسها.
تنها در این صورت است که رضایتم حاصل میشود و احساس میکنم توانمند هستم و احساس مزدوری نمیکنم. کار روزمزد و معاشکی، حس بدی به من میدهد.
بین خودمان باشد، هفتهی قبل، یک مقدار پول را هم در یک معامله از دست دادم، اگر چه به تخمم هم نیست، اما خدایی یک کمی جایش میسوزد. حیران مانده بودم که سر ماه کرایه خانه را چطور پوره/جور کنم که ناگهان یک زنگ از مشتری آمد و یک معامله خوب جور شد و خیالم راحت شد. به قول انگلیسی زبانها:
I’m so lucky!
این هم یکی از آفتهای مهاجرت و سرگردانی است که آدم به سمت معاملات هیجانی و ناسنجیده جذب میشود.
ماه اکتبر میرسد و فصل کاشت گلهای لاله میشود، با اینکه احتمال دارد تا بهار از این خانه برآییم و یک خانه بهتر بگیریم، اما دوباره حیاط خانه را پر از گل لاله میکنم. فرقی نمیکند که اینجا باشیم یا نه، یک جایی را هم پیدا کردم که پیازهای گل لاله و نرگس را با قیمت خیلی خوب میفروشد. پارسال که خریده بودم کمی گران بود.
حدود پنجصد قلمه از گلهای رز و سرو و یاس و انجیر در راهرو بیرونی کنار دیوار خانه تولید کردهام. این زمستان که بگذرد، در بهار سال بعدی همه آنها را میکارم، کجا؟ خدا میداند!
دارم فکر میکنم بهترین کار برای میانسالی تا پیری چیست؟
گلکاری؟ گلبازی؟! رنگمالی؟ نویسندگی؟ بازسازی؟ آی تی ؟ رانندگی؟ تجارت؟ یا استراحت مطلق؟
هر چه هست باشد، اما من بیشتر میخواهم در حال زندگی کنم و به گذشته صلوات بفرستیم و آرام آرام به استقبال آینده بروم.
آیندهای که چهار اطرافم سرشار از جوانان با انگیزه و پر انرژی است که با افکار و اندیشههای درخشان خویش، زندگی را خوش طعم و معطر میسازند و من باید بدون عقده و کینه و حسرت و حسادت، برای تماشا خودم را آماده کنم.
خوب دیدن و خوب تماشا کردن و غرض نگرفتن و انگولک و دخالت نکردن در کار جوانان هم هنر گرانبهایی است.
!به نظاره مینشینم ای دوست
