این یک گوشه از خزان هزار رنگ ونکوور است. بی نهایت زیباست. اما من در این کوچهها و خیابانها، چه میکنم؟

چرا باید خودم را به کاری یا با چیزی سرگرم نگهدارم تا فکر و خیالهای خام و باطل به ذهنم خطور نکند؟
نمیشود بدون اینکه چیزی را به کسی بخواهیم بفروشیم، یا بوی پول به دماغمان بخورد، با کسی دوست شویم؟
سر ماه که میشود، همگی به دنبال پوره کردن خرج و مخارج های جاری هستند. کرایه خانه، قسطها، وامها، اینوایسها، و خیلی چیزهای خرد و کلان دیگر.
بعضیها خشنود از اینکه چند دلاری پس انداز کردهاند. و بعضیها دود کردهگی از دویدنها و نرسیدن ها.
یکی از دوستان هم به تازگی مهاجر شده و وقتی داستان راز نگهداری خودش را از دوستان و آشنایان تعریف میکند که مبادا چوب لای چرخ پروندهی مهاجرتیاش بیاندازند، از تعجب دهانم باز میماند که یعنی ما همچین دوستانی هم میتوانیم داشته باشیم؟
بسیار غمگین هستم. نمیدانم چه مرگم است؟ اما احساس میکنم که به هیچ جایی تعلق ندارم و اختیار و کنترلی در زندگی ندارم. شدهام ماشین پولسازی، و باید به هر صورت دخل و خرج را به هم برابر کنم.
این روزهای خزانی، گاهگاهی که آفتاب که بر بدنم میتابد، خوشم میآید.
به یاد تابش آفتاب خزان کابل میافتم. مخصوصا وقتهایی که در موتر/ماشین بودم و گرمی آفتاب خیلی مزه میداد.
یکی از دلانگیزترین و جذابترین لحظات من در این موقع از سال در کابل، وقتی بود که در سرک دارالامان، نزدیکیهای دانشگاه آمریکایی، موتر را به یک کارواش خلوت که در عقب سرای تانک تیل احمدیار بود میبردم و میدادم که بشورند.
شاگرد کارواش بیشتر وقتها، آهنگهایی از احمد ظاهر پلی میکرد و منم روی یک دراز چوکی، پشت به آفتاب مینشستم و از گرمای آفتاب و خواندن احمد ظاهر خرکیف میشدم.
گاهگاهی هم به آن سماوات خانه زیر پل عابر پیاده! کنار شفاخانه استقلال میرفتم که با آتش چوب، چای سبز دم میکرد و تخم روغن با نان ازبکی فرمایش میدادم.
گاهی هم یک پیاز کوچک از خانه با خود میبردم.
تخممرغ، پیاز، چای سبز، بوی دود چوب، مرچ و مصاله و دیگر هیچ!
کاری به دنیا و تحولات عجیب و غریب آن ندارم. نه خودم را خوشبخت میدانم که در این گوشه پرت شدهام و نه آنقدر بدبخت که به التماس افتاده باشم. تازه دارم درک میکنم که جهان من و دنیای من، خودم بودم و هستم.
نام و نشان کشیدن، سخت بود. شهرت و اعتبار کسب کردن مشکل بود، اما شدنی بود.
ولی برای من از دست دادن دوستان، در مسیر پیشرفت و امتحان های مختلف و شگفت، دشوار بود. احساس میکردم که عضوی از بدنم از من جدا میشد.
امروز و در این نقطه از زندگی، خودم را تک و تنها حس میکنم. احساس فردی که در برابر تند بادهای سرد و برفی و یک دست سفید، به تودهی سیاهی میماند که هنوز زنده است و مقاومت میکند و به زحمت یک گام به جلو بر میدارد.
نمیدانم چه موقع مشکلات زندگی تمام میشود و من بی نیاز از آموزش دیدن و آموزش دادن میشوم؟
اما فعلا دلم میخواهد به جای این همه رنگهای دلفریب پاییزی، خودم را در حال خوردن چهار عدد تخممرغ نیمرو شده با نان ازبکی گرم و یک پیاز کوچک در زیر پل عابر پیاده در کنار شفاخانه استقلال در سرک دارالامان همراه با دوستان دوچرخهسوارم احساس کنم.
این به آن در.
باور بفرمایید.
