سه روز است که میخواهم یک چیزی بنویسم، اما هر بار به نوعی نمیشود. اما حالا به خودم پانزده دقیقه وقت دادم که باید بنویسم.
این زمین چمن و میدان ورزشی دو دقیقه با خانه ما فاصله دارد. روزهای نخست که میخواستیم به این خانه کوچ کنیم، این پارک و این زمین بازی را از جمله آپشنها و امکانات خوب خانه میدیدم و خوشحال بودم.
اما حالا با گذشت حدود یکسال و دو ماه از کوچ کشی و نقل مکان، میبینم که آنچنان از این زمین و میدان استفاده نکردم. گاهی ماهها میگذرد و من میبینم که حتی یکبار هم از این منطقه عبور نکردهام.
اوایل آرزو داشتم که خانهی ما در این سمت باشد و حالا برایم هیچ تفاوت نمیکند که کجا باشم. وقتی از چیزی، فرصتی، امکاناتی و قدر حضور کسی استفاده نمیکنم، چه اهمیت دارد که باشد یا نباشد. گاهی آنقدر درگیر کار و رفت و آمد میشوم که حتی فرصتی برای دیدن کامل داخل خانه هم ندارم. نمیدانم این از سرعت بالای زندگی است یا از بین برنامگی یا از بی حوصلگی. به قول دوستان قدیمی یک زمانی مو لای درزم نمیرفت و حالا به دسته بیل !!!! گفتهام زِکّی.
این روزها تصمیم گرفتهام خودم را از نو بسازم. دل کندن از کابل و نوستالوژیهای وطنی خیلی سخت است. حالا میفهمم که کندن و دل بریدن از دل بستن سختر و کشنده تر است.
سعدی ز روزگاران، مهری نشسته بر دل
بیرون نمیتوان کرد، الان به روزگاران
این احساس را بعد از فراغت از دانشگاه هم داشتیم. جایی که بعد از چندین سال درس و تحصیل وخوشگذرانی، باید همه دانشها و خواندهها و احترامات را رها میکردیم و با واقعیتهای زندگی روبرو میشدیم.
با کار، کرایه خانه، خرید ماشین، پرداخت قبضهای آب و برق و گاز و تلفن و خورد و خوراک و تازه میفهمیدیم که شعر و شاعری و احساس و عشق و عاطفه، سرش گرد است و با آنها شکم دختر مرتکه سیر نمیشود و خرج و مخارج را نمیتوان پوره کرد.
حالا هم کم کم همان احساس را دارم. از همان جنس، اما اینبار به جای فراغت از دانشگاه، از وطنم فارغ شدهام. از دوستانم، از شغلام، از آرزوها و اهدافم.
اگر روی تلاش میکردیم دلداده و شیدا و دلبسته شوم، حالا از ترس، کوشش میکنم که وابسته و دلبستهی کسی و چیزی و جایی نشوم و بپذیرم که ممکن است همه چی در یک شب نیست و محو و نابود شود. انگار که از اول چیزی نبوده است، کما اینکه بعد از پانزده اگست چهار سال قبل، همینطور شد.
هر بار که با دوستان در وطن تماس میگیرم، آنها اکیدا توصیه میکنند که از خواب خرگوشی بیا بیرون، وطن وطن سابق نیست و به قهقرا رفته است. بچسب به همان جا و زندگیت را از نو بساز.
اما مگر من میتوانم باور کنم؟
از جمع و جماعت دوستان هم یا هر کسی به نوعی خودش را کشیده و خارج کرده و در یکی از قارهها! ساکن شده و یا هم که در داخل ماندهاند، به نوعی ناگزیر، با همان فرهنگ و قانون باید خودشان را وفق بدهند.
هر بار که در زندگی میخواهم تصمیم جدی و قاطع بگیرم، میروم در بلندترین نقطهی شهر، از آن بالا به خانهی خود که شبیه نقطهای در تمام شهر است، نگاه میکنم و سعی میکنم در آرامش خودم، برای خودم یک چشم انداز بسازم.
دیروز، از یک دوستی در گروه همیاری، یک آکواریوم با چهارده ماهی گوپی گرفتم و آن را بردم داخل حمام و تمیز کردم. حس خوبی داشت.
امروز هم برای دریافت ترجمه گواهینامه فخریه خدمت دوست عزیزم، علی آقا نگهبان که نویسنده و مترجم رسمی در کانادا است رفتیم و یک کتاب هم از ایشان هدیه گرفتیم به نام «زبیگنیو، دگردیسی ناکام ایرانی» که امیدوارم بتوانم آنرا به همراه کتابهای علی احمدی دولت، یکجا بخوانم.
هنگام غروب آفتاب هم به بالای تپهای در پارک کویین الیزابت رفتم و قسم خوردم که هر کاری برای پیشرفت و رفاه و آرامش خودم و فامیل و دوستانم چه در کانادا و چه در ایران و افغانستان میتوانم انجام دهم، دریغ نکنم.
وقتی از بالای بلندی، به شهر نگاه میکنم، حقیقتا احساس قدرت و توانایی میکنم. در یک چشم بهم زدن به هر نقطه از شهر اشراف دارم. این احساس کیف دارد. اما همچنان احساس حقارت و ناچیزی میکنم. احساس قطره در برابر اقیانوس.
قطره دریاست، اگر با دریاست
ور نه قطره، قطره و دریا، دریاست..
خوشحالم از اینکه تا اینجا، اگر از لحاظ اقتصادی حرکت چشمگیر و در خور توجه ای نداشتم، کم از کم در جهت بهبود سلامت و اندیشه و روان خود تلاش کردم تا با خودم به صلح برسم، تا زیباییهای زندگی را ببینم و چراغ امید را در قلبم شعلهور نگاه دارم.
نمیخواهم سخت بگیرم، اما همچنان نمیخواهم بی تفاوت و بی انگیزه باشم.
بهرحال، یک لقمه نان و یک کمی درآمد و قرضداری همیشه پیدا میشود. چارهای هم نیست.
اما چیزی که هست این است که هر روز کمتر و کمتر به افغانستان و کابل و نوستالوژیها فکر میکنم و زندگی در اینطرف، خودش را برایم جدی تر و پررنگتر میسازد.
خیلی از چیزهایی که قبلا یاد گرفته بودم و به آنها باور داشتم، شبیه واحد پولی اینطرف ها اعتبار ندارد و خیلی چیزهای جدید را باید در زندگی، جایگزین آنها کنم.
با اینکه در دههی چهارم زندگی قرار دارم، اما من مثل طفل نوپا و کوچک هستم.
هر کسی هر کجا هست، خودش هوای خودش را داشته باشد. تا ببینم آخر قصه بچه فیلم چکار میکند. فعلا که میخواهم یک مدت گیر گم را بزنم و زیاد زر نزنم. چراغ خاموش حرکت کنم. اما بعید میدانم.
موقع برگشت از پارک دیدم یک برگه جریمه ۷۰ دلاری روی برف پاک کن ماشین است. پارکینگ اینجا پولی بوده و من خبر نداشتم!
خلاصه بگم: دوستتان دارم!










