خاطرات

Killarney

در نیمکت(دراز چوکی) ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که اتوبوس آمد و سوار شدم تا بروم استخر و تنی به آب بزنم و خودم را بر روی آب رها کنم.
دلم شد که تا به مقصد برسم، یک یادداشت پنج دقیقه‌ای بنویسم و بروم پی کارم.
من یاد گرفتم روی آب بخوابم. بدون اینکه دست و پا بزنم و نگران غرق شدن باشم، به یک تعادل پایدار می‌رسم و آرامش جالبی را تجربه میکنم.
حالا چشمهایم هم به کلر آب حوض عادت کرده‌اند. قبلن، چشمهایم مثل چشمهای آدمهایی که چرس میزنند، سرخ میشد وقتی در آینه چشمهای خون گرفته‌ام را می‌دیدم به یاد جمله شیرزمان سرکارگر سبزیکاری پدرم می‌افتادم که به پشتو به رفیق‌اش می‌گفت:
سترګې سره دي. (چشمهایت سرخ شده)
قبل از مهاجرت، من هرگز فکر نمی‌کردم اینهمه شادی و غم را یکجا و همزمان احساس کنم. انگار که عسل و سرکه را با هم قاطی کنی و سنکجبین درست کنی.
دفعه اولی که سکنجبین (سرکه و انگبین) و کاهو خوردم، احساس کردم دارم کاهو را با خمیر دندان میخورم. خیلی مزه مزخرفی داشت. اما بعدها که عادت کردم، دیدم چقدر هم جالب بود این مزه.
یا بار اولی که زیتون خوردم، اصلا از گلویم پایین نمی‌رفت. مگم وقتی خوشم آمد، یک شیشه زیتون را یکجا می‌خوردم.
یا آها، بار اولی که ماالشعیر خالص خوردم، تابستان بود و تشنه بودم، درآمدم در یک مغازه و میخواستم نوشابه بخورم، دیدم یک یارو آمد و به مغازه دار گفت: یک ماالشعیر خنک باز کن برام، مغازه‌دار هم یک بوتل شیشه‌ای را برایش باز کرد و یارو هم یک نفس قلوپ قلوپ همگی را سر کشید و آخرش هم یک اه دلکشی کشید و لبانش را لیسید و گفت دستت درد نکنه، چسبید.
من هم وقتی این منظره را دیدم به مغازه دار گفتم: برای من هم یک ماالشعیر باز کن، وقتی خواستم شبیه آن یارو یک نفس سر بکشم، چنان بو و طعم زننده‌ای داشت برایم که اصلا نتوانستم قورت کنم و تمامش از دهانم ریخت کف مغازه،
جالب اینجا بود که مغازه‌دار و یارو، بدون اینکه ناراحت شوند، به من گفتند اشکالی ندارد و پرسیدند دفعه اول است که میخوری؟ گفتم: آره. بعد گفتند آره اولش همینجوری هست. بهتره اول دهانت را پر کنی و صبر کنی تا طعم و بوی ماالشعیر فضای دماغت را پر کنه بعد آرام آرام قورت کنم.
همین کار را کردم و دیدم واو، چقدر جالب و خوشمزه شد و از آن به بعد ماالشعیر و بیر نوشیدنی مورد علاقه ام شد.
مهاجرت هم برای من چیزی شبیه خوردن سکنجبین و زیتون و ماالشعیر شده. دارم کم کم به این زندگی و محیط عادت میکنم و از سیستم‌اش سر در می‌آورم. از درد دل مردم بهتر آگاهی پیدا کرده‌ام و شنوایی ام بهتر شده و خوبتر میتوانم به حرفها و صحبت‌ها و گپ‌های دیگران گوش کنم. بهتر درک میکنم که زندگی فقط پول و جایگاه و مقام نبوده و نیست و فضای سبز و هوای پاک و داشتن رفیق خوب و ارتباط مناسب شروع و تمام ماجراست. رفیق را هم یا باید خود آدم مطابق علایق و سلایق قبلی‌اش پیدا کند و بچسبد به همان رفقای قدیمی یا که سیگنالها و ارتباطاتش را بررسی کند و آنها را از اول عیار کند تا دوستانی جدید در صفحه رادارش قابل مشاهده باشد.
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق
یک چشمم به تابلو ایستگاهها است و فکرم است که اتوبوس از ایستگاه Killarney رد نشود. استخر Hillcrest را این روزها بازسازی میکنند و تا یکماه بسته است. با گوشکی (هندزفری) آهنگ ساخته شده با هوش مصنوعی از هایده را گوش میکنم: تو شدی مثل خون تو رگام…
اوه اوه، یک لحظه غافل شدم و یک ایستگاه تیر شدم و باید پس برگردم.
پندکی (بقچه) شورت و جان پاک(حوله) و چپلق ام (دمپایی)را ورمی‌دارم و با گفتن Thank you با صدای بلند، از اتوبوس پیاده میشوم و در مسیر پیاده رو همراه خاطره‌هایی که در این شهر از سال قبل ساخته‌ام قدم میزنم. زنبقهای یاسمنی رنگ گل داده‌اند و قاصدک های زرد، حالا چتر سفید دارند. خوشه خوشه گل‌های زرد از درختان Laburnum یا درخت پروانه آویزان است. منظره رویایی است. صحنه تماشایی است.
زمین چمن Killarney را دارند برای مسابقات جام جهانی فوتبال آماده میکنند. فکر کنم پنج مسابقه از مجموع مسابقات جام جهانی فوتبال در ونکوور اجرا میشود و این زمین چمنها، برای تمرینات تیمها باید بازسازی و آماده شوند. یکی هم با لباس ورزشی چسبان و موی بلند دم اسبی در پیاده رو می‌دود و از کنارم رد میشود و من هم با دیدن این صحنه‌ها در دلم میگویم:
جووووووون! راست گفته‌اند که اسب مسابقه را در شب مسابقه آماده نمی‌کنند. قبل از قبل باید آمادگی گرفت.
در این روزگار و دنیای مهاجرت، خودم را چون تخته‌پاره‌ای بر روی آب، رها میکنم و زیاد دست و پا نمی‌زنم و عجله‌ای در کار نیست. هر بادا باد، هر پیش آمد خوش آمد.
خونسرد و مهربان هستم، حالم خوب است، دلم خوش است. خاطرم جمع است.
بین این مردم و با این مردم، آهسته آهسته با هم رشد میکنیم و به پیش می‌رویم.
هر کاری که برای بهتر شدن زندگی مطابق قوانین به نظرم برسد را میتوانم انجام بدهم. هیچ مانعی وجود ندارد.
خدا جان، شُکرت!

مهربانی (نظر شما)